سلااام!
نمیدونم چرا هروخت از تابستون ک میومدم بنویسم دستم ب نوشتن نمیومد! اصن دلم نمیخاس چیزی بنویسم!
شاید چون ی دنیا حرف داشتم ک بنویسم و حوصلشو نداشتم!
راسشو بخواین کل تابستونو در مدرسه و کلاس زبان بسر میبردم!تتا چهار شهریور ک روز تولدم بود و در پایین عکسشو براتون میذارم وارد شونزده سالگی شدم !
همون لحظه ک داشتم شمعمو فوت میکردم دخترخالم بهم گفت :«مطهره،حس میکنم این پونزده سالو خیلی برای خودت سخت کردی! قشنگ زندگی کن تو یبار بیشتر زندگی نمیکنی !» و من تو دلم گفتم " کجایی ک بدونی زندگی چقد برای من سخت گرفت ! "
و آرزوم این بود ک خدایا من اینقد دارم خودمو ب خاطر درس جر میدم، اخر منو جرم نده لطفن ! ی پخی بشیم اخر سر !
و جالبه ک بگم هیشکی بهم هدیه نداد و همه بهم پول دادن ! :| عاغا من پول نخام باید کیو ببینم؟ :|
دلم خاست بعد روز تولدم قشنگ زندگی کنم مثلن ! :| بماند ک چ اتفاقایی افتاد برام و زندگی برام زهر شد ! :|حالا مثلن دارم قشنگ زندگی میکنم و همش فیلم دانلود میکنم و میبینمو همش چت میکنم و از لپتاپ جدیدم خیلی استفاده میکنم ! و من فهمیدم ک قشنگ زندگی کردن باعث ضعیف شدن باتری تبلت میشه :|
دیروز یهو ی تصمیمی گرفتم ! دوس دارم ی داستان بنویسم ! البته ی داستان واقعی ! کاملا واقعی ! این داستان راجع به مادربزرگ مادرم هست! من نمیدونستم ک چ داستانای قشنگ و عاشقانه ای تو زندگی مامانم بوده ! و اون برام تعریف کرد و من میخام بنویسمش ! این داستان از مادربزگ مادرم و پدربزرگش شروع میشه و به من ختم میشه البته ختم نمیشه ! تا داستان زندگی من ! این داستان خیلی طولانیه و تصمیم گرفتم خیلی خرد خرد و اروم بنویسمش ! هر چن سال ک طول بکشه ! مطمئنم خیلی قشنگ میشه !
این کیکم بوده :
http://uupload.ir/files/wzz_img_20160825_215039_1311124017.jpg
اینم دکوراسیون جدید :
http://uupload.ir/files/tz0_img_20160906_020601963262619.jpg
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری