تو هال خوابیدیم دیشب. صب با صدای اف اف بیدار شدم میبینم مامانم میگه فلانی برو اونو بازش کن ب ایکیوسان بگو نون بگیره بیاد.
پا شدم اف اف رو ورداشتم میگم ایکیوساان مامان میگه نون...
یوهو دیدم عه اینکه این اسکلست! ی مین قشنگ خندیدم! قیافه دختره مث بز شده بود!
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری