خرید بک لینک

اینجا جاده یکطرفست...

خیلی مدت میشه ک ننوشتم، البته اینجا ننوشتم ولی هر شب تو دفترچم مینویسم.

سال جدید داره کم کم شروع میشه.باور کنین هیچکس تو ایرا ن اندازه من از این موضوع ناراحت نیست.

نمیدونم امروز چندمه ولی چهارم تولدم بود و من وارد هفده سالگی شدم متاسفانه. یا شایدم خوشبختانه!

دلمم ک طبق معمول گرفته و داغان و خط خطی و فکر کردن به درس خوندن مغزمم پوکونده.

دیگه فهمیدم. اون مهربونه خیلی مهربونه ولی ... (نوشتن این کلمات برام از زهر خوردن بدتره) مال من نیست.

همین. اون واسه من نیست. ن فکرش ن قلبش مال من نیستن.

فهمیدنش راحت نبود. یکم منطق میخاست که من نداشتم.

اره فهمیدم ولی من نمیتونم. من نمیتونم بهش فک نکنم.

میدونی چی از همه بدتره؟ اینکه تو هیچی از خودت نشون ندی. هیچی.بابا بیخیال اصلا حوصله ندارم.

گور بابای عشق و عاشقی.

خسته شدم بخدا مگه ی ادم چقد تحمل میتونه بکنه؟ کاش هیچ وخ دنیا نمیومدم.

تنها چیزی که الان میتونه ارومم کنه اینه ک حرفی رو ک زدم عملی کنم. اره برا من ی رویاس . ولی میتونم چرا نتونم؟

من میدونم که پتانسیلیشو دارم.

همه میخندن بهم! بیخیال شو ! همه اینو میگن همه!

ولی من پوز این همه رو بخاک میمالم!


برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 1:25

صفحه بندی