امروز ساعت یک ظهر در حالیکه داشتم شیمی میخوندم و مدرسه نرفته بودم ک شیمی بخونم داشتم شبکه مستند هم نگاه میکردم :)
ی مستند درباره بنای تخت سلیمان داشت پخش میکرد! خیلی جالب بود. مخصوصا اونموقع هاش ک میگف مثلن قبلا اینجاها باغچه بوده درخت میکاشتن یا مثلن نگهبانا از اتش مقدس محافظت میکردنو اینا! واقعا گریه کردم.
من واقعا دلم میخاس برم باستان شناسی اگه مامانم میذاشت.
هر وخ مستندای تاریخی میبینم یا درموردشون میخونم نمیدونم باورتون میشه یا نه. ولی گریم میگیره. از ته دل گریه میکنم. اصلن نمیدونم چرا. ی حس غریبی میاد سراغم. احساس میکنم میخام برم اصن احساس میکنم واسه این موقع نیستم احساس میکنم ی قسمتی از من تو تاریخ جا مونده. حرفام خیلی دور از ی ذهن سلیم هستن ولی اینا واقعا تموم حساییه ک میاد سراغم. مخصوصا راجه ب تخت جمشید. اصن هیچی چیز و هیچ کس نمیتونه متوقفم کنه وقتی گریه میکنم.همه دوس دارن ماشین زمان اختراع شه ک برن اینده. ولی من دوس دارم برم تو گذشته ها. اونارو ببینم.
هعی ... اصن بیخیالش!
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری