داغونم! خط خطی ام !
تصور کنین ی بچه نفهم و پررو و زبون نفهم پیدا شه! ی خودکار قرمز و یکی مشکی ورداره گند بزنه ب دیوار اتاقتون! ب کتاباتون! ب دفتراتون ! ی عالمه کاغذ آ چار ورداره جلو چشاتون نابود کنه!
مغز من الان دییقا شبیه وسایلیه ک اون بچه ریده بهشون!
ب معنی واقعی!
هوفففف !
بازم مدرسه اومد!
یکی از پسرای فامیل! تو عید با دخترخالم اینا اومدن خونمون ! از من سه سال بزرگتره! از بچگی باهاش بزرگ شدم! ب معنی واقعی ها!
نشسته بودیم میحرفیدیم شوهر دخترخالم بهش گف ک اون چیزی ک خودمو خودت میدونیم!
من:| منو دخترخالم داشتیم گوش میدادیم! اون پسره لبخند زد ! و گفت کیف نداد ک بارونی بود هوا! بعدش شوهر دخترخالم تو گوش دخترخالم یچی گفت!
فقط من بی خبر بودم اتگار! بعد دخترخالم طوری ک اعصابش خورد شده بود ک از دوباره شنیدن موضوع!
دخترخالم ب شوهرش گف دیگه بحثو پیش نکش!
اونم خندید گف خو دفعه بعد ما باهاشون بریم ساقدوششون شیم!
فهمیدم ک دارن درمورد ی دختر میحرفن!
من خودمو ب نفهمی زدم هی برگشتم نگاهشون کردم! هرکی حرفید نگاش میکردم!
بعدش ک همه ساکت شدن اخر سر پسره رو نیگا کردم ک ی لبخند بهم زد بعدشم ی چشمک!!!!!! قیافه منو داری؟!
بعد خجالت کشیدم تی ویو نگا کردم ک پسره یوهو بلند خندید!!!
منم برگشتم بهش گفتم اروم : کوفت!
نمیدونم چرا ولی از اینکه قراره اون با کسی دوست باشه یا بخاد با یکی ازدواج کنه. نمیدونم چرا ولی یجوزی ناراحتم. کل بقیه اونروز و شبش فکرم مشغول بود! نمیتونم بگم دوسش دارم. و از این حرفا ولی خب نمیدونم شاید بخاطر اینه ک از بچگی باهاش بزرگ شدم. سه چهارم خاطراتی ک من دارم این توشون هست.
بعدشم ک ما خونشون رفتیم مامانش ب مامانم میگف فلانی گیر داده برام زن بگیر بهش میگم دو سال دیگه میگه دیره و از این حرفا!
دلم کلی شکست :( یکی منو راهنماییم کنه! این چ حسیه!
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری