امسال من وارد ی مدرسه جدید شدم! از دوستایی ک صمیمی ترین دوستام بودن جدا شدم و از اونجایی ک ادم زیاد معاشرتی نیستم خیلی دیر دوست پیدا میکنم.
از بدو ورودم ب مدرسه با ت و س آشنا شدم! بنظر خوب میومدن!کنارشون نشستم و رفاقت ما آغاز شد!
بعدش ی مدت بعد یکی ب اسم ش از ته کلاس اومد ی تک صندلی جلو نیمکت ما ک اولین نیمکت بود گذاشت و اونجا نشست!
از اول سال از اون دختره خوشم میومد! خیلی خوشحال شدم ک قراره روابطمون گسترده تر شه! خیلی باهم صمیمی شدیم! ش واقعا ی دختر بیخیال و زیادی شادی بود ک همیشه ب ادمای مث اون حسرت میخوردم! فک میکردم هیچ مشکلی نداره! ولی من نمیدونستم ک ش خیلی شکنندس! خیلی ضعیفه و خیلی مشکلات داره! الانم ک دارم اینارو مینویسم هنوز از مشکلاتش کامل خبر ندارم ولی یچیزایی فهمیدم!...
من و ش با هم صمیمی شدیم! کم کم از خانوادش فهمیدم و اینا! البته فک نکنین ادمای بدبختی بودن! اونا از پولدارای رشت هستن! کلا بیشتر بچه های مدرسه ما همه وضع مالی خوبی دارن و از خانواده با شخصیتی هستن! اینو گفتم ک فک نکنین مشکلات خانوادگی زیادی داره!
ش خیلی خوبه ولی گاهی حرفایی میزنه ک درموردشون فک نکرده! شاید اون حرف برای اون اهمیتی نداشته باشه ولی شاید یکیو ناراحت کنه!
دیروز برگه های شیمیمون اومد. من از پونزده شدم یازده و هفتاد و پنج! ش شد یازده! س شد یازده و نیم! ت هم شد ده و نیم!
دیدم یجا بیس پنج صدم بهم نداده خاستم برم بهش بگم ک رند شه نمرم! اون چیزی ک من نوشته بودم عدد دو بود ولی سه بنظر میومد چون ی نقطه چین کنارش شبیه ی دندونه شده بود! هی بچه ها گفتن ن غلط نوشتی من گفتم نه درسته و ... من گفتم ولی من میرم بهش میگم!
ش گفت مثلا بیس پنج صدم چیه؟ گفتم میخام رند شه دیگه! گف ن تو میخای از دور یازده ها بیای بیرون! یکم نگاش کردم دیدم جدیه! فک کردم وقتشه همه عقده هام ازشو الان خالی کنم!گفتم اهمیت نمیدم چی فک میکنی! واقعا برات متاسفم ک اینجوری فک میکنی. دیگه باهاش نحرفیدم بغض گلومو گرفته بود!
اگه بخام قضیه دیروزو کلا تعریف کنم خیلی طولانی میشه . بالاخره اینکه من نمیبخشم ولی فراموش میکنم!
همه حرفاشو.
الان دیگه باهاش میحرفم ولی سرسنگینم!
زنگ اخر آمادگی دفاعی داشتیم.ت نقاشه! برامون با خودکار رو دستامون تتو کرد خخخخخ فوق العاده میکشه ! براش سه تا بادکنک رنگی! براس ی پروانه خیلی خوشگل! برا خودش ی ماه و ستاره! نوبت من ک شد گفتم ی کلاه دلقک بکشه بخاطر عشقم جوکر! اینقد خوشگل شده بودن ک ب دبیرمون گفتیم عکس بگیره برا ش تو تلگرام بفرسته! ولی هنو نفرستاده! من اومدم خونه از واسه خودم عکس گرفتم!



برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری