سرمای لعنتی از روی صندلی سالن(ورزشی)ک روش نشسته بودم بهم نفوذ میکرد :|
الکی داشتم برگه های کتاب ادبیات ک فردا امتحان داریم رو ورق میزدم! یسری از بچه ها بسمتبال میکردن بعضیاهم ی گوشه جم شده بودن جرات حقیقت بازی میکردن! دوستامم همشون مشغول بودن! ش داش جرات حقیقت بازی میکرد! یهو دیدم داره میاد سمت من بچه ها هم همه نگاش میکردن همونجور ک دستم تو ادبیات بود گفتم چیه؟! گف هیچی با خنده ! بعد یکی از بچه ها گف ن بابا اون ک پره!
بعد نفهمیدم چیشد ک ش کولم کرد و یدور دور زمین دوید!
حالا تصور کنین منم رو کولش :| من کل اون ی مین پوکرفیس بودم دقیقا :|
روز خوبی نبود ! خیلی دپ شدم ! اصن روزی ک مدرسه میرم دپم دیگه :|
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری